.هرچقدر وضعیت افتضاح تر و گهی تر میشه، چیزای کوچیک بیشتر توجهم رو جلب میکنن؛
ذهنم ناخودآگاه کشیده میشه سمت این چیزا؛ چون خسته ست از پیچیدگی و سنگینی.چیز کوچیک شاید چون ساده هست، راحت و بی زحمت میشینه به وجودت، سبکه،مجالی میشه برای نفس کشیدن،بارها رو زمین گذاشتن،انگار یه روزنه باز میشه و نور و هوای تازه میریزه درونت....مشاهده؛ بدون فشار، بدون تجزیه و تحلیل، بدون چنگ زدن؛فقط دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن: بودن.و بعدش هم رهاش کردن.اجازه میدی همه چی مثل نسیم فقط ازت عبور کنه.ولی من انگار نمیتونم ب
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
.اکثر اوقات اينطوری دووم آوردم: دور نيست، درست ميشه، بالاخره ميشه؛
با انتظار،با اميد.ولی فعلا نشانه ای از بهار نمیبينم در اين مملکت. در اين شورستان......عمری دگر ببايد بعد از وفات ما راکين عمر طی نموديم اندر اميداریسعدی.بالاخره بهار مياد. هميشه اومده. نميشه نياد. چون فلک ميچرخه؛ولی کی؟خيليا رفتن. خيليا جون دادن. خيليا پير شدن. ما هم جوونيم رفته و داره ميره.پول بره، سلامتی بره، تواناییش هست برگرده؛ ولی عمر و جوونی؟ديگه رفته تا ابد. تا هميشه.با ارزش ترين سرمايه آدم همين لحظه هاست.که همينم به قول
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
یه سریاتون هی میگید: همه ی مردا فلانن، یا همه ی زنا فلانن، دخترا الآن اینطور شدن، پسرا اونجور شدن و کلی بد و بیراه، بعدش ازونطرف دو ماه که چه عرض کنم دو هفته هم نمیکشه رفتید با فلان فلان شده ی بعدی. مبتلا به خودآزاری هستید؟ دور روز مجرد بمونید ببینیم چی میشه. بعدش هم مگه با تمام مردان و زنان تاریخ و دنیا تجربه داشتید که هی "همه همه" میکنید؟
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
"I’ve been trying to go home my whole life"Chelsea Dingmanاین جمله باعث شد مکث کنم و بغض. چیزی که خودم متوجه اش نبودم رو آورد جلو چشمام.
انگار تا الآن همش دنبال جایی بودم که لنگر بندازم؛جایی که حسِ خونه بده؛جایی، چیزی، کسی، کاری...."Longer & longer, I belong nowhere".گاهی یهو حس میکنم شاید هیچوقت قرار نیست تجربه یا پیدا بشه این حسِ تعلق داشتن.شبیهِ اسمم، اسم واقعیم: نسیم؛ که آرام و ملایم فقط عبور میکنه؛به جایی تعلق نداره....این قطعه رو هردفعه گوش میدم اشک میاره تو چشمام. الآن که اینا رو نو
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
.چشم هام، سرم، پوستم و روده ام، این هفته آژیرِ خطر برام به صدا درآوردن. همشون باهم، که بسه دیگه. بسه.
یا بس میکنی، ما با برون ریزیِ نشخوار فکری، اضطراب و حرصی که میخوری، بیشتر از این سرویست میکنیم.خودمم خسته شده بودم دیگه؛واقعا انگار یه تو سَری، تو کونی، چیزی لازم بود که به خودم بیام.امیدوارم از اوایل هفته نوین وارد فازِ نوزایی بشم؛بدنم بره سمت بهبود، و من با بدن و ذهنی تمیز و سبک، دوباره آغاز کنم؛ به همراهِ خدا....چندوقت پیش یه صدایی تو سرم گفت:اگه توی مسیر تنها بمونی چی؟بعدش یه صدای دیگه جو
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
.کاشکی این نقاشی واقعی بود. شاید هم هست...کسی چه میدونه.
کاش فرشته ای هم مراقب ما باشه...شاید هست؟؟...طبق معمول پناه میبرم به نادیدنی ها،به خدا،به نیرویِ درونیم؛چون از دیدنی ها که چیزی عایدمون نشده.. البته بیشتر چنگ زدن و آویزون شدنه تا پناه بردن؛چنگ میزنم و آویزون میشم:از شدت استیصال و درماندگیِ شخصی،از جامعه ای که تو گه فرو رفته،از حرامیانِ به جاه و مقام رسیده،از قاتلان زندگی،از غصه ی بقیه......هیچی آرومم نمیکنه جز باورم. سیگاری و قرصی و این چیزا هم تا الآن نشدم فکر میکنم دلیلش فقط همینه.چار
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
Artist: Bertha Wegma (1846-1926) .از این نقاشی بوی زندگیِ ایده آل میاد:
زندگیِ آرام.بوی ذهنِ تمیز و سبک میاد؛درون خلوت، بیرون خلوتدرون آرام، بیرون آرام..بوی یه خوابِ دلچسب و عمیقی که در پیشه:نور گرم،ملافه خنک،نوازش باد،صدای جیرجیرک،کتاب..به دور از هیاهو،بیهودگی،خالی از اضافات و هر چیز مزخرف.آرامش.تمام....ولی اینجا،بیرون نه خلوته نه آرومه؛پُره از هیاهو،بیهودگی،اضافات و مزخرفیجات هم تا خرخره داره خیلیا رو خفه میکنه.در خروجی،درونِ منم نمیتونه خلوت و آروم باشه....پس فعلا به همین نقاشی اکتفا میک
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
نمیدونم الآن اگه یکی از معلم هام به نام خانم "ک" رو ببینم، باید چی بگم بهش؛ چون به من امید زیاد داشت و باور داشت من اگر ترشی نخورم حتما یه چی میشم... ولی اکنون، پس از سال ها، متاسفانه یا خوشبختانه، بنده هیچ پخی نشدم و نیستم. دوران نوجوانی خیلی تو فاز محورات انگیزشی (همونایی که بهشون الآن زرد میگیم) بودم. پشیمون هم نیستم. واسه اون دوران عالی بود. یعنی واسه من عالی بود. باعث شد نرم قاطی باقالیا، نرم دنبال گله، ذهنم رو تمیز و قوی نگه دارم و مسیر خودم
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری
.این متنی که این بالا گذاشتم، تیر خلاصی بود بر فشارهای ذهنیم. مچکرم از شمس عزیز.
گویا باید حتما سرم به سنگ بخوره تا آدم بشم و دست بردارم از:انتظار برای رسیدن به جایی که شاید هیچوقت نرسم.چند سال پیش هم سر همین دویدن زیاد و حرصِ رشد و پیشرفت و توسعه و کوفت و زهرمار، روده ام به مرز سوراخ شدن رسیده بود و من به این حاصل رسیدم که هیچی، مطلقا هیچی، ارزش سوراخ شدن روده ام رو نداره.ولی بعد از مدتی دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه تا الآن...حالا به این برآیند رسیدم که باید دست بردارم از اکلیلی شدن برای م
برچسب:
نویسنده: مهتاب صفری